ماه...خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست.....
سایه ی دراز لنگر ساعت من تصویر خوابم را میکشیدم سایه ی دراز لنگر ساعت سایه ی دراز لنگر ساعت از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم تو عروسک بودی و من آخر قصه دونستم توو وجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم کاش میشد به این حقیقت بیش از اینها می رسیدم سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سر سپردن دل سپردن به سرابه در سکوت خویش مردن یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود عشقو نقاشی می کردیم نقش ما خورشید و ماه بود بعد از اون واژه نوشتیم جملمون ستاره چین بود مثل دریا آبی بودیم معنی زندگی این بود اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس خداحافظ واسه اينکه نبندم دل به رؤيا ها بدونم بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا خداحافظ خداحافظ تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت حمید مصدق از تموم دنیا و دار و ندارش شونه هاتو کم دارم برای بارش زخمی خنجر زهر آگین یارم تو که تازه اومدی تنها نذارم به چشام خوب خیره شو ببین چه پیرم منو دریاب خوب من... دارم میمیرم دیگه حتی نایی نیست برای خوندن خیلی وقته توو سکوت غم اسیرم یک لخظه خوبی به من بده از من بگیر روح وتنم برای یک لحظه خوشی به هر دری در می زنم برگردوون عمر رفتمو حتی واسه یه ثانیه دلخور شدم حتی ..دو رو از من مگه چی باقیه؟ غربتم رو آشنایی کن بهارم رووزامو دریاب عزیز دور شد قطارم منو یک ثانیه عاشقی..به جز این هیچ توقعی از این رووزا ندارم توی تاریکی شب مهتاب من باش تو بمون تعبیر خوب خواب من باش تو که میدوونی بدوون تو میمیرم انتهای قصه ی عذاب من باش التماس چشمهایم را دیدی و بی تفاوت گذشتی ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم، یکی می پرسید اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست... . در بی قراری های شبانه خود ... همچنان می گریم ... و در رویای نا تمامم ... تو را می جویم ... تویی که داشتنت چون آرزوی زندگی دست نیافتنی شده و ... نداشتنت چون کابوسی هولناک همیشگی ... تویی که بودنت چون شادی های کودکانه زودگذر است و ... نبودت چون غم مادر ماندنی ... و من ... همچنان با رنج تنهایی شب را به پایان می برم ... تا شاید ... خورشید ... برای یک بار هم که شده ... به کام من طلوع کند ...! چشمانم در آسمان به جستجوي آخرين ستاره شب است ... و ميروم به اوج در كنار او ... ستاره اي كه در سپهر آرزو يگانه تقدير من است ...! به خانه مي رفت
روی بیابان بیپایان در نوسان بود:
میآمد ، میرفت.
میآمد ، میرفت.
و من روی شن های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را میکشیدم ،
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
و در هوایش زندگیام آب شد.
خوابی که چون پایان یافت
من به پایان خودم رسیدم.
و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود.
چگونه میشد در رگ های بی فضای این تصویر
همه ی گرمی خواب دوشین را ریخت؟
تصویرم را کشیدم
چیزی گم شده بود.
روی خودم خم شد:
حفره ای در هستی من دهان گشود.
روی بیابان بی پایان در نوسان بود
و من کنار تصویر زنده ی خوابم بودم.
تصویری که رگ هایش در ابدیت میتپید
و ریشه ی نگاهم در تار و پودش میسوخت.
این بار
هنگامی که سایه ی لنگر ساعت
از روی تصویر جان گرفته ی من گذشت
بر شن های روشن بیابان چیزی نبود.
فریاد زدم:
تصویر را باز ده !
و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست.
روی بیابان بی پایان در نوسان بود:
میآمد ، میرفت.
میآمد ، میرفت.
و نگاه انسانی به دنبالش میدوید.![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
زمانی که میرفتی
دستهایم را مانعی کردم برای نرفتنت
ولی تو......
مغرورانه پا بر روی احساس دستهایم نهادی
وگذشتی .....
تورفتی ومن همیشه از خودم میپرسم
که آیا او التماسم را ندید و گذشت
اگر دید.....
پس خدای من چرا...
چرا به التماس افتادمش
از آن روز به بعد من ودل عهد بستیم که دگر
به هیچ نگاهی التماس نکنیم![]()
نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پيدا نمي كنم.
اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!
كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!
مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.
آنوقت تنها من مي مانم و من.
آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.
آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.
مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم
را مي خواهند.
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.
اما...
باور كن خسته ام!باور کن![]()
![]()
![]()
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود.
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد.
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت.
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود.
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود.![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |










