ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم،
نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پيدا نمي كنم.
اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!
كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!
مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.
آنوقت تنها من مي مانم و من.
آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.
آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.
مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم
را مي خواهند.
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.
اما...
باور كن خسته ام!باور کن
نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 9:19 موضوع عاشقانه... | لینک ثابت
یکی می پرسید اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم
برای آنکه باید باشد و نیست... .
نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 7:6 موضوع عاشقانه... | لینک ثابت
در بی قراری های شبانه خود ...
همچنان می گریم ...
و در رویای نا تمامم ...
تو را می جویم ...
تویی که داشتنت چون آرزوی زندگی دست نیافتنی شده و ...
نداشتنت چون کابوسی هولناک همیشگی ...
تویی که بودنت چون شادی های کودکانه زودگذر است و ...
نبودت چون غم مادر ماندنی ...
و من ...
همچنان با رنج تنهایی شب را به پایان می برم ...
تا شاید ...
خورشید ...
برای یک بار هم که شده ...
به کام من طلوع کند ...!
چشمانم در آسمان به
جستجوي آخرين ستاره
شب است ...
و ميروم به اوج در كنار او ...
ستاره اي كه در سپهر آرزو
يگانه تقدير من است ...!
نوشته شده توسط سعید در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 10:42 موضوع | لینک ثابت
به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود.
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد.
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت.
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود.
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود.
نوشته شده توسط سعید در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 6:45 موضوع عاشقانه... | لینک ثابت
من تو رو سپردمت دست خدا
با یه لبخند و یه فانوس و دعا
دوست دارم غصه سراغ تو نیاد
برسی به آخر آسمونا
نوشته شده توسط so0oko0ot در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 18:14 موضوع | لینک ثابت

هزاران گل تقدیم به آینه ی شکسته ای
که لبخندت را هزاران بار تکرار می کند
سعید جان تولدت مبارک

واسه ما جشن تولد یه بهونه بود همیشه

که رو هدیه بنویسیم دلم از تو دور نمیشه

دنیا را برایت شاد شاد
و
شادی را برایت دنیا دنیا آ رزومندم
تولدت مبارک


چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
تولدت مبارک

روز تولد همه ی کسانی که فصل زییبای
پاییز به دنیا اومدن
مبارک باد.
دوست خوبم سعید عزیز تولدت مبارک

نوشته شده توسط so0oko0ot در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر را پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از
احساس سرشار است
نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 6:46 موضوع | لینک ثابت

وقت افتادن نگاهش بر درخت افتاد و گفت
ای درخت پیر پاییز آمده؟
آن درخت پر غرور سر به زیر افکند و گفت
عمر تو دیگر به پایان آمده

این سخن بشنید و کرد خود را ..جدا از آن درخت
هم نوا شد ناله اش با سوز بادی که گذشت
زرد شد رخسار او هنگام افتادن به پای آن درخت
خشک شد خون بر رگش وقتی که قلبش هم شکست

نوشته شده توسط so0oko0ot در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 10:14 موضوع | لینک ثابت
بچه ها به ۵ دلیل دوست داشتنی هستند:
۱.گریه می کنند چون گریه کلیدبهشته.
۲.قهرکه می کنند زودآشتی می کنند چون کینه ندارند.
۳.چیزی که می سازند زود خراب می کنند چون به دنیا دلبستگی ندارند.
۴.باخاک بازی می کنند چون تکبر ندارند.
۵.خوراکی که دارند زود می خورند و برای فردا نگه نمی دارند چون
آرزوهای دراز ندارند.
نوشته شده توسط so0oko0ot در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ساعت 22:2 موضوع | لینک ثابت

من از یک شکست عاشقانه می آیم
بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند
شکست نه برای پنهان کردن است.نه بهانه ی پنهان شدن
می گویند از صبح بنویس از آفتابو من چگونه از خورشید بنویسم
وقتی تمام وقت باران پنجره ی چشمانم را شسته است
بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز...که حضورش تنها معجزه ی
لحظه های تنهایی من است.
قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم
از عهده ی داشتنش بر آید.
سقف اعتماد تعمیری است.مدام چکه میکند.آغوش ترانه ها همچنان
از عطر تن او که باید پر باشد خالی است.
نمی توانم باورش کنم نه رفتنش را و نه ماندنش را.
غم سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد.
اما همیشه حق با برنده ها نیست.میشود در عین بازنده بودن
سربلند بود.
سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه
باشد.گریه می کنم با شکوه...مثل اقیانوس...بلند مثل اورست
او نمی شنود و نمی داندکه ماه.....
خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست...
نوشته شده توسط so0oko0ot در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اون چشای روشن داشت
اون یکی رو جز من داشت
من تو حسرت موندن.....
اون خیال رفتن داشت
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY